![]() |
![]() |
|
|
1 رقصت ته نشین سال ها رقص اجدادمان تاریخ را حتی اگر پاک کنند در تو می شود خواند (چه بر سر این خاک آمده است)
2 در سرم این احساس تهی میراث آواری است که ریخت بر سرمان تا برادرمان مادرمان و هر چه مقدس است ته نشین شوند در صدای یک نی که دشتی می زند تاریخ خاکم را
3 نمی خندند با بیست هزار بغض در چشمشان مردم کرمان نگاهشان غروب ها دشتی است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 15:41 توسط رضا امیرزاده |
|
|
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران بگذاشتند ما را ، در دیده آب حسرت گریان چو در قیامت چشم گناه کاران شاید اولین باری که نام آیت الله منتظری را شنیدم دوران دبستان بود.آن زمان این تصویر از آیت الله در ذهنم بود، یک روحانی که در خانه اش زندانی شده و نمی گذارند کسی آو را ببیند. حالا این اطلاعات را از کجا آورده بودم در خاطرم نیست ولی به یاد دارم که از همان زمان مهر آیت الله در دلم – که آن روزها می خواست من روحانی شوم – نشست. بچه که بودم می خواستم روحانی شوم. بزرگ تر که شدم این علاقه در من فرو می نشست اما مهر من به آیت الله منتظری همچنان افزوده می شد. این اواخر هر روز که می گذشت و خبری تازه از ایشان می شنیدم بیشتر دوستش می داشتم تا دیروز صبح که آخرین خبر رسید. ساعت 9 صبح بود که با صدای گوشیم از خواب پریدم. پیام را باز کردم: "انا لله وانا الیه راجعون منتظری دیشب حصر راشکست و به ملکوت اعلی پیوست" باور نمی کردم. حتی زمانی که خبر پرواز ایشان را در سایت های مختلف می دیدم و اشک می ریختم باور نمی کردم. نه خبر را باور می کردم نه اشک هایم را. هنوز هم باور نمی کنم ، نه آیت الله نمرده است مگر نه اینکه گفته اند : سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آن است که نامش به نکویی نبرند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم دی 1388ساعت 8:52 توسط رضا امیرزاده |
|
|
و خدا در پی تحلیل مردد شدنم آسمان دلهره اش خوب و یا بد شدنم سالها ذهن خدا مشغله اش من بودم که چه باید شدنم ،آنچه نباید شدنم آه ای شهر که در کفر خموشید هنوز بت شکن می شوم از غایت مرتد شدنم نه چو موسی ونه عیسی و نه ابراهیمی بهراسید از این عزم محمد شدنم کفر برداشت غزل را -به جهنم -عشق است اول شخص غزل بودن و مفرد شدنم تا خداوند به خلقت پس از این تن بدهد همچنان در پی تحلیل مردد شدنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 15:25 توسط رضا امیرزاده |
|
|
دلم مشرک شده ، اینبار او انگار فهمیده همیشه نه، خدا انگار این یک بار فهمیده انالحق کینه ی کفر است این حلاج بیچاره و حالا که گذشته کار ها از کار فهمیده و دو، دو،دو و هی دو تارزن عشق است می فهمی که عاشق لکنتش زیباست این را تار فهمیده جهان هر روز دارد در ته چشم تو می سوزد نه تنها من که حتی مجری اخبار فهمیده بگو تا کی تو را در شعر ها دختر ببینم من که حتی دختر همسایه مان انگار فهمیده... ...تمام شعر هایم را برای او نمی گویم ببین انگار او هم ذره ای اسرار فهمیده اناالحق کینه ی کفر است این حلاج بیچاره تشهد گفت آهسته، که تنها دار فهمیده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 18:50 توسط رضا امیرزاده |
|
|
با کمی تاخیر
یک غزل تنها نشست، آینه هی اعتراف کرد او را شکست و باز خودش را معاف کرد
آمد شراب... یک نفر از عمق انعکاس فریاد زد به جرم خودش اعتراف کرد:
صد گله ی پلنگ شهیدان بی گناه او باز ماه جانی خود را طواف کرد
چون تیر بر وجود نگاهی امیدوار چون کرم توی سیب خدا اعتکاف کرد
آمد شراب... یک نفر از عمق انعکاس نوشید جام و باز خودش را معاف کرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:14 توسط رضا امیرزاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
گر چه کردیم سکوت و سخنی پر نگرفت
در جهان هرچه سکوت است صدای من و توست |
|
RSS
|